گاهی شوخی شوخی دل تنگم

من و طولانی و مدو و خانم ک و دو سه تای دیگر..ته پیکان سفید اقا سید مینشستیم گوش تا گوش هم با روپوشهای یک شکل ابی نفتی..با مقنعه های سفیدی که بوی پودر رختشویی میدادند.با کیفهای رنگارنگ برزنتی..میرفتیم دبستان.تمام دلخوشیمان جمع کردن سکه های پنج تومنی بود برای اخر هفته که با دویست تومن نفری یک سیخ کوبیده ی درجه سه نصیبمان بشود.اقا سید صبرش کم بود.اگر صدا میدادیم اخم میکرد و میگفت این پنجشنبه کباب بی کباب..انوقت باید التماسش میکردی تا رضایت میداد.

گاهی بیست و پنج تومنی ها فدای ویفر شکلاتی ی نادی و ساندیس ها میشد.با ان علامت مسخره ی "از اینجا باز کنید" در حالی که ما هیچوقت نی را انجا نمیزدیم.گاهی پنجاه تومن میرفت پای فرار یواشکیمان از دست "اقا ممد" فراش و خریدن سمبوسه های داغ داغ از ان دوتا برادر دوقولوی توی "ایستگاه انرژی".سمبوسه هایی که یک جور خوراکی ی بورژوایی محسوب میشدند ان دوران.گاهی سوسیس تخم مرغهای مامان پز از توی کیف ها گم میشد و بچه ننر های زر زرو یی مثل من (!) به خاطر سوسیس تخم مرغ یک زنگ و نصفی توی دفتر برای معلمها عر میزدند.

گاهی مداد های شکل دار میشد اینه ی دق و همه دلشان کلاسور سیمی ی "پاپکو" میخواست.

گاهی اشکهای بلوری به خاطر دیکته ی کلاسی و امتحان ماهانه پایین میریختند و گاهی به خاطر اینکه طولانی هل داده بود یا اینکه جیب روپوش های ابی نفتی اول سال پاره شده بود...

گاهی زیر پله ی کلاس پنجم میشد کارگاه صحافی و با مداد رنگی "کارت عروسی" نقاشی میکردیم.رویش قلب میکشیدیم و خانم ک را عروس میکردیم.خانم ک شوخی شوخی عروس بود اما جدی جدی یک روز تابستانی ی پارسال لباس سفید تنش کرد و عین توی فیلمها واقعنی عروس شد!

گاهی شوخی شوخی دل تنگتم همکلاسی...

/ 16 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حامد

فوتبال بازی با یک تکه موزاییک بجای توپ شلوارهای لی وصله شده با وصله های مارادونا نه از کهنگی یا پارگی لباس بلکه از عشق مارادونا...آقای ج که تا چهارم دبستان گولو میخورد و زنگ تفریح برای رفع خماری با گولوی مربوطه به دستشویی پناه میبرد. موشک ساختن با ورقهای دفتر در سالهای جیره بندی کاغذ و انتصاب به مقام مبصری و عشق مسئولیت رفتن و گچ آوردن از دفتر... یک روز برای "اخذ رای" گذرم به دبستانم افتاد چقدر طول این حیاط آب رفته بود قدیمها خیییلی طولانی تر بود...سکوی ابخوری هم که مجبور بودم نوک پا بایستم تا ازش اب بخورم حالا از خط کمربندم هم پایین تر رفته بود...

مدو

وای سوسکی نگووووووو!!! دلم تنگ شد واسه اون دوران! چه روزای باحالی بودن! چقد بی غم و بیخیال بودیم! یادش بخیر!‏ البته لازم به ذکره که شما اصولا غر نمیزدی،‏ بلکه اگه مشکلی پیش میومد برات همچین میزدی زیر گریه که آدم کر میشد! یادش بخیر! تو و طولانی بچه سوسول،‏ ننر،‏ گریالوهای کلاس بودن که اشکتون ناجور دم مشکتون بود ها!!!‏

زاغچه

ان موقع همه ارزومون این بود که زودتر بزرگ بشیم...اما الان همه آرزومون اینه که برگردیم به بچگی هامون به شیطنت ها و به بازی ها...قهر کردنها و اشتی کردن ها...

آلو

یادش بخیر چه قدر دنیامون ساده و کوچولو بود!

پرنیان

هییی روزگار عجب دورانی بود...باید قدر الانو بیشتر بدونیم که 4 روز دیگه نیایم بگیم حیف شد چه زود گذشت عجب دورانی بود..

دانه

اخیییی سوسککیییی منم عاااشق دوران دبستاننمممم بودم! و هستم دلمان تنگیدّ‌

علی

می خواستم این شیب و شبابم بستانند طفلیم دهند و سر پر شور و شرم

مترسک

واااای سوسکی تو کلا چقد دوستاتو دوست داری!