بچه های اسپریچویی!!!

یک دوره ای از بچگیمان یکجور گیم دستی کوچولو مد شده بو که بین ماها بهش میگفتند اسپریچو!الان از هرکس میپرسم اصلا یادش نمی اید واقعا اسم این اسباب بازی های هیجان انگیز چی بود.هر اسپریچو یک یا چند حیوان و ادم داشت که بایست بزرگشان میکردیم.حیوان ها اوایل تخم بودند و بعد از یکی دوروز تخمشان میشکست و باید غذایشان میدادیم  مراقبشان بودیم...حتی مدرسه که میرفتیم مادرهای صبورمان بایست حتما حواسشان باشد که سر وقت به اسپریچوی بچیشان غذا بدهند!گاهی مریض میشدند گاهی احتیاج به حمام داشتند...خلاصه عین بچه هایمان بودند و وای از وقتی که اسپریچوی یکنفر میمرد..دیگر غم عالم میریخت توی دل طرف...انوقت تا تولد اسپریچوی جدید باید هی غصه اسپریچوی قبلیمان را میخوردیم...عالمی بود....

چند وقت پیش بین خرت و پرتهای قدیمی اسپریچوری سفیدم را پیدا کردم...عین همان دختر بچه ۶ ٧ ساله ذوق کردم!وارسیش کردم اما اسپریچویم بعد سه بار اسباب کشی انگار دیگر زهوارش در رفته بود...وسط انباری بین ان همه ات اشغال یکهو شده بودم "سوسک کوچولو مامان اسپریچو.!"

حالا مامان های خیلی از اسپریچو ها ادم بزرگ شده اند...دیگر اسپریچو ندارند...حوصله و وقت اسپریچو بازی را هم ندارند....خیلی هایشان شاید حالا مامان یک اسپریچوی واقعی باشند!...اما همیشان یک روز "مامان کوچولوی اسپریچو بودند!"

/ 15 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رامونا کوچولو

واااااااااااااااااایی من داشتمش سوسکی عاشقش بودم ... درست همون جور که تو میگی وختی میمرد واقعا غمم میگرفت:| حتی دوس نداشتم برم مدرسه به خاطرش... ممنون به خاطر یادآوریت سوسکی :×

پرنیان

فردا برات میارم.می خوام خوب شه :(

hot chocolate

ولی من هنوزم اسپریچومو دارم زندس میخوای بدمش بهت؟؟؟تازه 2تا هم دارم...[مغرور]

اشکان

انصافا بلاگ خوبی داری تبریک میگم

Mohamad

یادش بخیر،کاش الانم بود