یک بازی شدیدا مرگ الود!

چندنفرتان اصولا اهل مطبوعات هستید و اینها نمیدانم اما فکر کنم تقریبا همه یتان اسم نشریه چلچراغ به گوشتان خورده.خودمان با مطبوعات رادیو و تلویزیون و  اینها(بهشان میگویند رسانه بابا جان!!!) زیاد سروکار داریم...یعنی خوشمان میاید...یعنی همیشان را کمابیش دنبال میکنیم...خلاصه مشغول چلچراغمان بودیم که مطبی با عنوان  "چه میکنی اگر بدانی فقط دو ماه دیگر زنده ای" توجهمان را شدید جلب کرد.بهانه این یادداشت اولین فیلم  "بهنام بهزادی" بود  با عنوان  "تنها دوبار زندگی میکنیم" که موضوعش هم مشخصه.

فیلم و چلچراغ و اینها را بی خیال...

یکهو به سرمان زد که حادثه که اصولا خبر مرگش(!)خبر نمیکند از قدیم ندیم هم که گفته اند مرگ همیشه تو یک قدمی تونه...همین بهانه ای شد تا به خودمان بیایم و بشینیم  فکر کنیم حالا  اگر زد و  واقعا همین اتفاق برای خودمان افتاد انوقت چه کار میکنیم؟

(این یادداشت اگر چه به شوخی بودن یک بازی نیست اما تگ بازی میزنم  تنگش تا هم یکم از ترسناک بودنش کاسته شود هم شما ها هم اگر دوست داشتید و خوشتان امد و توی فکر افتادید بروید بازی اش کنید.)

این که یکهو وسط همه گرفتاریهای دنیا خرت را بگیرند و بگویند "هی تو دوماه دیگه بیشتر زنده نیستی" شاید مسخره و دور از ذهن باشه اما خب ما ادمها یه عادت بدی داریم که فکر میکنیم اتفاق فقط مال دیگرونه!واسه همینم فکر کنم اولین واکنشم به این مساله یه خنده ابلهانست تا مثلا هم به خودم هم به طرف مقابل حالی کرده باشم "این همش یه شوخیه!" و بعد بر طبق عادت دیرینه ام شب وقتی بی خوابی همیشگیم عود کرده یهو میرم تو فکر و بیشر و بیشتر تو خودم غرق میشم تا جایی که بعید نیس یهو پا شم و شروع کنم خودمو به درو دیوار کوبیدن!احتمالا تا یک هفته اینده وضع به همین منواله تا این که کم کم از شک بیرون میام و بعد شروع میکنم مثه خرس خوردن_من اصولا ادم شکم پرستیم پس خیلی جای تعجب نداره که  بزنه به سرم و یک عالم پول خرج کنم تا خفن ترین خوراکی ها رو از چهار گوشه دنیا قبل مرگم امتحان کنم_بعد از این مرحله نوبت میرسه به تفریحاتی که تمام عمرم در حسرتشون سوختم و کف کردم(اگر قرار باشه بمیرم مطمعنا سهم بزرگی از وقتم صرف تفریح و خوش گذرونی خواهد شد چون ادمیزاد طبعا حریسه!)اول به احتمال زیاد بانجی جامپینگ رو امتحان میکنم(اگر نمیدونین چیه بی زحمت برین از بزرگترتون بپرسین)بعد شاید رفتم یه سر برج میلادو تا اون بالا سیاحت کنم و یه غذای مشتم همون بالا بزنم به بدن.گزینه بعدی احتمالا اسکی  تو پیست دیزینه_توجه کنید من در تمام این مدت به یک دلیل نا شناخته ی احتمالا پزشکی "درحال مرگ" هستم  مرحبا به مریضی که مثل منه_از تفریحات خارج کشور شاید دبی گزینه خوبی باشه..زیاد راه دور نمیرم ..و بعد از این مرحله یواش یواش داره مهلتم تموم میشه..دلم برا خودم میسوزه...و برا دیگران تنگ میشه_واقعا الان حساساتی شدم نمیدونم چه حالی ممکنه داشته باشم وقتی خونوادم دوستانم و عزیزانمو میبینم_شاید شروع کنم به بخشش اموالم..شاید هم انقدر قاط زده باشم که چشم دیدن هیچکس رو نداشته باشم...مردنم عجب چیز باحالیه!....اگر قرار بود به رسم فرعون ها برای اون دنیام توشه سفر بپیچن میگفتم فقط عکسامو بدین با خودم ببرم...و هرشب کابوس پل صراط رو میبینم..حال بدیه  ها...و بعد شروع میکنم به حرفهایی که یه عمر تو گلوم گیر کرده بود...خر بعضی ها را میگیرم از بعضی ها طلب بخشش میکنم انهایی را که یک عمر گوشه قلبم بودند و نمیخواستم صرفا اذیتشان کنم تا مرا دوست داشته باشند موظف میکنم دوستم بدارند(منحرف تو چرا فکر بد میکنی!)...و کم کم....و کم کم میمیرم......

الان شدیدا یک جوری میباشم..دوستان همه شما به این بازی دعوتید....بی زحمت اگر مردم حلالم کنید که به اندازه کافی بارمان سنگین هست! 

/ 11 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mohammad

دقت کردی وقتی به مرگ فکر می کنی حالت ذهنیت کلا عوض میشه ما عادت کردم یه جوری فکر و زندگی کنیم انگار همیشه زنده ایم من اینو تجربه کردم (نه این که دکتر بهم بگه، خودم فکر می کردم دارم میمیرم) یکی از اتفاقهایی که برام افتاد این بود که حسرت داشتن یک همدم رو داشتم، دوباره عاشق آخرین عشقم (که البته نافرجام بود) شدم که البته باز هم نافرجام بود از فعالیتهای روزمره ام دست کشیدم، فقط فکر می کردم احساس می کردم هر کاری انجام بدم بیهوده است، سخت دنبال انجام دادن یک کاری بودم که کار مفیدی برای بشریت باشد، ولی نمی تونستم شدیدا افسرده شده بودم البته بگم قسمت بد ماجرا از همون اول شروع نشد و اولش یک ذهن کاملا آماده پیدا کرده بودم و دریافتهای ذهنیم به شدت بالا رفته بود ولی کمکم به دلیل ضعف هایی که از خودم نشون دادم به این مسیر منحرف شد و 6 7 ماهی طول کشید تا به حالت عادی برگردم (از اون دوران به عنوان دوران جنون در بلاگم یاد کردم)

هوس مبهم

من این اتفاق بام افتاد. وقتی مریض شدم بهم گفتن که تا دور روز دیگه میمیری و بهتره هر کاری داری بکنی و کارای مذهبی خاصت رو انجام بدی. اونقدر وقت کم بود که نتونستم حتی آرزو کنم و بدون آرزو روز اول رو گذروندم ولی روز دوم یه آرزو داشتم، کنار خانواده م که هزاران کیلومتر دور بودن بمیرم ولی حالم اونقدر بد بود که حتی نمیتونستم این آروز رو به کسی بگم و خیلی برام سخت بود که حتی نمیتونستم حرف بزنم و بخام که تلفنی حرف بزنم با خانواده م برای آخرین بار و بی هوش شدم.... اه!! تو هم با این بازیت ، دوباره یادم اومد همه اون دردایی که کشیده بودم رو........

مریم

با سلام ...... دوست من __________پرتو خورشید __________ به روز شد _________×§×§×§×§× ______ק×_________×§× ____ק×______))______×§× __ק×_______((________×§× __ק×________()_________×§× _ק×________(,,,)_________×§× _ק×_______,",|,",_________×§× __ק×_____[_____]______×§× ___ק×___[_______]___×§× _____ק×_[_______]_×§× ___$$$$$$$$______$$$$$$$$$ _$$$$$$$$$$$$__$$$$$$$$$$$$$ $$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ _$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ ___$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ ______$$$$$$$$$$$$$$$$$ ________$$$$$$$$$$$$$ ___________$$$$$$$ _____________$$$ ______________$ منتظر حضور پرمهرت هستم.......[قلب]

مریم

با سلام ...... دوست من __________پرتو خورشید __________ به روز شد _________×§×§×§×§× ______ק×_________×§× ____ק×______))______×§× __ק×_______((________×§× __ק×________()_________×§× _ק×________(,,,)_________×§× _ק×_______,",|,",_________×§× __ק×_____[_____]______×§× ___ק×___[_______]___×§× _____ק×_[_______]_×§× ___$$$$$$$$______$$$$$$$$$ _$$$$$$$$$$$$__$$$$$$$$$$$$$ $$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ _$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ ___$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ ______$$$$$$$$$$$$$$$$$ ________$$$$$$$$$$$$$ ___________$$$$$$$ _____________$$$ ______________$ منتظر حضور پرمهرت هستم.......[قلب]

فروغ الزمان

با این چیزایی که نوشتی فکر کنم مریضیت خیلی خطرناکه ... احتمالا آخر همین هفته تمومه دیگه!

روزبه

اتفاقی اومدم ولی واقعیتش مطالب طولانی رو نمی خونم

ماتیلدا

تو که وضعت خوبه.... لطفا قبل از رفتن منو حلال کن