هی فکر میکنم!

نوشتنم نمی اید!نه فقط اینجا.دو سه شب پیش از زیر خروارها ات اشغال "دفتر پا تختی" ام را پیدا کردم.یک دفتر سیمی با جلد گلاسه و عکس دوتا گوسفند که دستهای همدیگر را گرفته اند و روی یک تپه ی سبز خیلی عشقولانه کنار هم ایستاده اند! این دفتری است که من ان را کنار تختم میگذارم و نصفه شبهایی که یکباره یک چیزی همینجوری به ذهنم خطور میکند فوری دفترم را برمیدارم و مینویسمش.اخر شب دفترم را باز کردم و هی زور زدم...و زور زدم...و انقدر زور زدم که پیش چشمهایم داشت سیاه میشد ولی هیچ....

برای مغز من هم دعا کنید! 

/ 10 نظر / 19 بازدید
سوری

خودتو عذاب نده دخترم!!لان کسی از تو توقع نوشتن نداره!

شاذه

با سوری جان موافقم. فعلاً درگیری ذهنیت زیاده. بی خیال.

زاغچه

منم گاهی که ایده ای برای نوشتن تو سرم می چرخه و جمله هایی مرتب به ذهنم میاد و می ره شبا کنارم یه دفتر و قلم می ذارم. جالب اینجا ست که معمولا هم نوشته های طولانی و خوبی از آب در میان

تولدانه

تولدت مبارک سوسک سیاه برات آرزوی سلامتی و شادی داریم

ترمه

منم کلکسیونی از خاطرات و حرفایی که نوشتم دارم. هنوز خیلی چیزا تو ورد موبایلم مونده که باید نوشته بشه تو دفترم. ... تولدتم مبارک ! (چقدر دلم میخواست اولین نفری باشم که بهت تبریک میگم)

pastili

[گل]tavalodet key bood? mobaraaaaaaaaaak bashe ishalla

دانه

سلاام سوسکیی ننویس حالاا تموم میشه این دوره هم [نیشخند] بیا نظر بده بفهمیم هستی من برگشتم[بغل]

دانه

سلااام سوسکیی! بنویس خوب! منم برگشتممم [نیشخند]