یعنی تو واقعا انقدر بودی؟؟

 

به این عکس نگاه کنید.کفشهای بزرگ قهوای رنگ سمت چپ متعلق به اینجانب سوسک سیاه است ...و کفش های سمت راست...

اینها هم کفشهای سوسک سیاه کوچک هستند. 

وقتی این کفش های کوچک را نشان پدرجان میدهم میخندند:"تو انقدر بودی؟؟" 

و ایا این چه احساسی است؟...نگاه کردن به موجود کوچکی که ارام ارام قد میکشد و بزرگتر میشود و انقدر بزرگ که یک روز هم قد خودت بشود.انوقت چه احساسی داری وقتی نگاهش میکنی؟ و ایا بغضت نمیگیرد؟وقتی برای بوسیدن گونه ی پسرک مجبور باشی روی نک پنجه بایستی چه احساسی داری؟ یا ان روزی که دختر کوچولویت لباس سفید پوشیده و تو را در اغوش میگیرد..؟....

و این احساست را چند میفروشی؟ 

 

/ 7 نظر / 7 بازدید
شاذه

هنوز نمیدونم چه حسی دارم. در حالی که به این مرحله رسیدم و دخترک همقد خودم شده تقریبا... ولی یه عالمه حس متناقض دارم که نمی تونم تفسیرش کنم. راستش نفهمیدم کی بزرگ شد. منم بچه بودم. باهم بزرگ شدیم....

سوری

والا من با خوندن اینام بغضی میشم چه برسه به دیدن و حس کردنشون..

فسیل

غصه شدم خوب [ناراحت]

pastili

vaay ino ke khoondam yeho fekardam beram pesarakam ro feshar bedam too baghalam........

شاذه

نوزده سال و شیش ماه سرراست! پاستیلی میشه نوه دایی و نوه خاله ی مامان من! الان دقیق متوجه شدی نه؟ [زبان] خیلی بخوام راهنمایی کنم زن پسر دایی کوچیکم هم هست. اسم پسرشم علی هست. بازم بگم؟

pastili

vaaaaaaaaaay bebakhshin man fekardam midooni kiam,akhe hamishe esmam hamine! man zane han jalsei babaye qasemam...azizami bebakhshin[پلک]

زاغچه

با وشته هات با قلب آدم بازی می کنی....