نامه هشتم

قاسم جان پسر قند عسلم سلام.

بعد از چند وقت که ادرست را توی اسباب کشی ی خانه ی جدید گم کرده بودیم پیدا کردم و دارم برایت نامه مینویسم و فقط خدا میداند چقدر دلم برای اینکه خبری از تو بگیرم تنگ شده است.

من و پدرت هم شکر خدا خوبیم و زندگیمان خوب میگذرد.ما تازگیها  فکر کرده ایم برای تو یک اپارتمان در بالای شهر انجایی که پسر خانم نخعی تازه مجتمع ساخته بخریم که با دختر خاله ات دست هم را بگیرید و بروید انجا زندگی کنید و ما شنیده ایم انجا جکوزی و شوتینگ زباله هم دارد.

قاسم جان چند روز پیش هم اینجا زلزله شد و موبایل و تلفن و هرچه داشتیم قطع شد و ما داشتیم یکجایی زبان خارجه میخواندیم و من فکر کردم لابد خبری نشده که کسی احوالی از من نپرسیده بعد که امدیم بیرون دیدم مامان بزرگت میگویند ننه ی قاسم یک چمدانی چیزی اماده کن بیاور اینجا لباس گرم هم بیاور بابای قاسم را هم بیاور و خلاصه هرچه داری بیاور پنج ریشتر زلزله شده یکوقت نصفه شب دور از جانت زیر اوار نمانی.البته قاسم جان تو که بابایت را میشناسی که چقدر خونسرد است و او هم ابرویی بالا انداخت و گفت "ولش کن خانم دعایت را بخوان به خدا توکل کن انشاالله که طوری نمیشود." من هم گفتم چشم

قاسم جان تو را جان مادرت مراقب این الودگی ی هوا باش من هرروز در تلویزیون میبینم که هوای الوده را نشان میدهند و میگویند ادم از این هوا همه جور مرضی میگیرد من یه بسته ماسک از داروخانه برایت گرفته ام و همراه بخور و چندجور دوای خانگی برایت میفرستم اینهارا مصرف کن که یکبار خدایی ناکرده مریض نشوی مادر.درس و مشق هایت را هم قشنگ بخوان و بنویس. حیف که راه دور است و من نمیتوانم برای جلسه ی اولیا مربیان بیایم ولی تو خودت حواست باشد توی دانشگاه پسر خوبی باشی و درست را بخوانی.قربان پسر چیز فهمم

                                                                       مادرت سوسک سیاه

/ 3 نظر / 24 بازدید
شاذه

پدر بچه های ما هم سفارش کرد خانم با بچه ها کنار در حیاط بنشینید، یک وقت پس لرزه آمد بپرید بیرون. ما هم اطاعت امر کردیم، پشت در نشستیم تا حسنک مشقهایش را نوشت. بعد هم هرکسی رفت سی خودش...

s

salaaaaaaaaaam ziba booooooood pishe manam biaaaaaaa[گل]