نوشته های یک سوسک آوانگارد

بابابزرگ چیست؟

بابابزرگ فردی است با قابلیت "دیسک کمر free"  که میتوانی از روی شانه هایش همه ی دنیا را تماشا کنی!

..به یاد تمام بابا بزرگهایی که امروز جایشان خالیست... 

   + سوسک سیاه ; ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

امشب دلم هوای نوشتن چند صفحه عاشقانه ی لطیف دارد...

پشت پلکهایم داغی ی تب را احساس میکنم و پس گردنم درد میکند.حال خوشی ندارم و به پیانوی "River flows in you" گوش میدهم.حقیقتا این تنها کاری است که با این حال خرابم میتوانم انجام بدهم.

دوست داشتم نویسنده بشوم.این یک جور رویا ی ابلهانه ی کاملا غیر واقعی است.میدانم برای نوشتن ثبات شخصیتی ی لازم را ندارم و اینجوری است که به خیلی ها حسودی ام میشود.به خیلی هایی که قدرت این را دارند بعد از نوشتن یک پاراگراف صد و بیست جایش را خط نزنند و بلافاصله ناامید نشوند.دوست داشتم میتوانستم باور کنم کسی نوشته هایم دوست دارد و وقتی میگوید "قشنگ بود" این را از ته دلش گفته باشد نه با ان لبخند کج و کوله ی ابکی یی که فقط میخواهد دلت را به دست اورده باشد...در اوج تب دلم هوای نوشتن چند صفحه عاشقانه ی لطیف را دارد...

پی نوشت: هنر "اریگامی" یا کاغذ و تا این روزها باعث شده تمام اتاقم پر از کاغذ یادداشتهای پشت چسب دار تا خورده ی صورتی رنگ بشود. شما هم این سرگرمی ی لذت بخش را امتحان کنید.

   + سوسک سیاه ; ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

گوری از جنس ابریشم و یاقوت

دخترکوچولوها عاشق کفشهای پاشنه بلند لوازم ارایش و کیف دستی های بزرگ هستند.قشنگ ترین قسمت بزرگ شدن برای انها روزی است که بتوانند مثل بزرگترها لباسهای پرزرق و ورق بپوشند و گردنبندهای درخشان از گردنشان اویزان کنند و وقتی مینشینند پاهایشن را روی هم بیاندازند......

و روزی که اینها را به دست میاورند روزی است که کودک پاک درونشان زیر خروارها اشغال گرانقیمت به نام "مد" مدفون شده!

   + سوسک سیاه ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

جاده چالوس...چایی ی لب جاده ای و معین

من دلم کوه میخواهد دشت میخواهد...جاده ی پر پیچ و خم چالوس میخواهد...چای ارژینال لب جاده ای و صدای معین که میخواند "ای خالق هر قصه ی من این من و این تو..."

 

   + سوسک سیاه ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

یلدا بی کرسی..بی قصه...با ارزو

عمر ادمیزاد بر عکس قبض اب و برق و گاز و تلفن همینجور مفت و مجانی از چنگ ادم میرود.چشم که بر هم بگذاری بچه ها بزرگ میشوند بزرگترها پیر میشوند و خیلی ها که دیروز کنارمان بودند امروز جایشان خالیست و تنها چیزی که از این دنیای نامرد همیشه و همیشه برایمان باقی میماند یک عمر خاطره های گاهی تلخ و گاهی شیرین است.

دو سه روز پیش بود که با خاله فری پای تلفن حرف میزدم.میان صحبتهایش گفت "راستی چهارشنبه شب یلداس!" ... انگار برق سه فاز به من وصل کرده باشند جیق زدم "واقعا؟؟؟" و  خداوکیل به هیچ وجه باورم نمیشود یک سال گذشته باشد!

خود یلدا اما:

از شب یلدا اینروزها فقط اسمش باقی مانده و شاید دور هم جمع شدنی که فرقی با شب های دیگر ندارد...یک هندوانه و یک ظرف اجیل و دیگر هیچ..

کرسی های زغالی و قصه های مادربزرگها و فامیل های گنده ای که دور هم جمع میشوند حالا دیگر جزو افسانه های قشنگ سرزمینمان شده.دیگر کسی شب یلدا پیش مادربزرگ قصه گو نمیرود و لحافهای قشنگ عنابی و ترمه دوزی حالا دیگر یکجایی توی پستوی خانه ها گم شده.حالا دیگر یک عالمه ادم توی خانه های کوچولوی ما جا نمیشوند.دیگر یلدا فقط توی خاطره های مامان ها بابا ها و مادربزرگ و پدربزرگهاست و حالا قصه ی ادم بزرگها "قصه ی شب یلدا" شده.

اما ارزو میکنم شب یلدایتان..ان یک دقیقه ی بیشتر امشبتان..درست مثل "قصه ی یلدا" قشنگ و ناب باشد.همیشه احساس خاصی نسبت به یلدا داشته ام. احساس اینکه شاید ان یک دقیقه ی اخر پاییز یکجور وقت اضافه از طرف خداست..برای اینکه فکر کنیم..تصمیم بگیریم..و ارزو کنیم...

امشب توی وقت اضافه ارزو میکنم..برای تمام ارزوهایتان..شما هم برای من دعا کنید. 

 

   + سوسک سیاه ; ۳:۳٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

نامه ی ششم

قاسم جان قند عسلم سلام.

دل مادرت یکذره شده از دوریت پسرکم.عکس اخریت را که دیدم اشکم درامد.دورت بگردم مادر عجب قدی کشیده ای.

من و پدرت هم خوبیم و اینجا اوضاع و احوال مساعد است.ما تصمیم گرفته ایم تو را برای ادامه تحصیل بفرستیم "در خارج" انجا درس بخوانی.پریروز زن عمویت زنگ زد گفت برای پسرش که ان را فرستاده "در خارج" مدرک بگیرد آش پشت پا پخته. من هم بعد از اینکه گوشی را گذاشتم به پدرت گفتم اگر تو را نفرستد "در خارج" ادامه تحصیل بدهی مهمانی نمیروم. پدرت هم قبول کرد و من رفتم مهمانی و در انجا به زن عمویت گفتم انشاالله قاسم ما هم دارد میرود "در خارج" درس بخواند و دستور آش را از زن عمویت گرفتم تا تو که رفتی من برایت آش بپزم و فامیل را دعوت کنم.

قاسم جان هوا سرد شده است تو را جان مادرت بیرون که میروی مراقب باش سرما نخوری و من یادم هست وقتی که تو کوچک بودی سرما که میخوردی سینه پهلو میکردی.حتما ان کتی که برایت فرستاده ام را بپوش و من ان کت را هفته ی پیش از حراجی ی این فروشگاه سر خیابان خاله ات اینها خریده ام و متاسفانه فقط رنگ گلبهی ی ان را داشت و فروشنده گفت بقیه ی رنگهایش را تمام کرده اما جنس خیلی خوبی دارد و فایده اش این است که بلند است و کلیه هایت را میپوشاند.

پسرم در خصوص نامه ی قبلی ات باز هم میگویم: من اصلا و ابدا علاقه ای به دیدن ان "خانم جوادی" ندارم و خودم از این خانم همسایه شنیدم که میگفت چندوقت پیش این خانم جوادی را توی ارایشگاه دیده است که داشته موهایش را "مش" میکرده.اصلا این خانم جلف است حیا ندارد. دختر منیژه خانم را دیده ای؟ مثل ماه میماند.دست توی صورتش نکرده یکخورده هم فقط پشت لبش سبز است اما صدبرابر خانم جوادی شرم و حیا دارد. همان را برایت میگیرم مادر خیلی از خانم جوادی سر تر است.

قاسم جان لطفا هرچه سریع تر با نامه ی بعدی ات مدارکت را بفرست که پدرت برود در دانشگاه خارج ثبت نامت کند. خیلی دوستت دارم

                                                     قربان شکل ماهت        مادرت سوسک سیاه

 

بعدا نوشت: عکس پرسنلی از گربه ی همایونی!

 

 

   + سوسک سیاه ; ٢:٢۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

و سکوت میکنم...و سکوت میکنم

وقتی که نباید لال میشوم و در سکوت به به انگشتهای دست راستم که روی پاهایم گذاشته ام خیره خیره نگاه میکنم.

خانم س کنارم نشسته و من نمیدانم ایا میتوانم توی چشمهای قهوه ای رنگش نگاه کنم بدون اینکه دست و پایم را گم کنم و فقط یک کلمه و پنج حرف از گوشه ی زبانم بیرون بیاندازم جوری که بتواند با همه ی وجودش این را درک کند که من واقعا به حالش اهمیت میدهم.."چطوری؟"... ولی زبانم به سقف دهانم چسبیده.احساس میکنم اب بدنم تحلیل میرود.بغضم گرفته اما یک قطره اشک هم چشمهایم را تر نمیکند و من فقط به دستهایم خیره میشوم..

انگشتهای دست راستم سرد و بی حس شده.دست چپم را روی دست راستم میگذارم و باز هم سکوت احمقانه ام را ادامه میدهم...

..

پی نوشت:  این روزها برای خانم س که تا دیروز "بابا" داشت دعا کنید.

   + سوسک سیاه ; ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

نیمه شب بورژوا مابانه

پناه بر خدا! اینجا چقدر سرد شده.

ذره ای که نسیمی میوزد تک تک استخوانهایم تریک تریک صدا میدهد.اما این هوا را دوست دارم. و شالگردنهای خزی که همیشه با چشمهای وق زده از توی ویترین مغازه های لوکس براندازشان میکنم.میدانید اینکه ادم شالگردن خز گردنش بیاندازد و دستکش چرم کروکودیل دستش بکند شاید بیش از حد بورژوا مابانه باشد اما احساس گرما و لطافت کوفتی اش را توی هیچکدام از این بنجل چینی ها نمیتوان حس کرد.

انوقت..وقتی که لباس گرم و نرمت پوشیده ای چه لذتی دارد نیمه شب پیاده روی کردن.خانم ن وقتی جوانتر بود با شوهرش نیمه شبها میرفتند توی کوه سنگی ی مشهد پیاده روی میکردند. یک جایی مثل انجا گزینه ی مناسبی است.جایی که فقط سکوت شبانه باشد و صدای جیرجیرکها . سوسوی زردرنگ چراغها و تلئلوی نور مهتاب روی اب..

خدا قسمت کند انشاالله! 

   + سوسک سیاه ; ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()
← صفحه بعد