نوشته های یک سوسک آوانگارد

تنهایی های پروانه ای

من تنهایی را دوست دارم، انقدر که اگر یک هفته ی شلوغ مثل این هفته را داشته باشم اخر هفته کم کم به مرز جنون میرسم،! تنهایی های من عمدتا تشکیل شده از ساعتهای مدید روبروی تلویزیون لم دادن و مزه مزه کردن مقدار قابل توجهی چای یاس ( این عادت چای خوردن را در جوار اقای بابای قاسم یاد گرفته ام) تماشا کردن انواع سریالهای ابکی و غیر ابکی گاهی نقاشی کشیدن گاهی مجله خواندن و صد البته فرو رفتن در لحاف نرم و گرمم در اولین ساعات صبح.. و حتی دومین ساعات صبح... و حتی بیشتر... و حتی ظهر و بعد از ظهر!!!!!! و خوردن مقدار لازمی از هرچیزی که در یخچال پیدا شود برای خاموش کردن قارو قور شکم در ظهر هنگام مانند انواع غذاهای مانده و تاریخ گذشته ی یخچال ! البته اینکه من از تنهایی لذت میبرم لزوما به این معنا نیست که دوست ندارم کسی دور و برم باشد اما گاهی ساعاتی از روز یا روزهایی در هفته را دلم میخواهد کز کنم توی سکوت خانه مان و از ارامشم لذت ببرم. اصلا قشنگی اش به همان بیدار شدن زورکی از نور افتاب است و با موهای شانه نکرده و قیافه ی پف کرده دور تا دور خانه رفتن! بعد همچین که نزدیک امدن اقای خانه بشود ادم قیافه اش را مرتب کندو کمی اشپزی کند و از این کارها! خاله فری که الان خانم خانه ای شده است اوایل معتقد بود کار خانه خیلی موجود خری است اما من به او گفتم که دعا کن هیچوقت مریض نشوی و یا از خانه ات دور نباشی چون ان موقع است که دلت برای کارهای احمقانه ای مثل پهن کردن لباس شسته و شستن ظرفهای دیشب هم تنگ میشود! فردا باید خروس خون بیدار بشوم و یک عالم فعالیت هنری فرهنگ و غیر فرهنگی انجام بدهم و امیدوارم اقلا روز پنجشنبه را بتوانم خانه باشم و کمی استراحت کنم!شاید بتوانم قهوه ای بخورم و برای خانم ز عکسش را بفرستم تا برایم فال بگیرد، خدایا از تو ممنونم که تکنولوژی انقدر پیشرفته شده! و کار خانه خر نیست اما اینکه یکهو بدون هیچ دلیل موجهی نصفه شب دست ادم درد بگیرد خر است!! و هوای گرمی که باعث خواب نرفتن بشود خر است و غیره!! شنگول باشید!

   + سوسک سیاه ; ۱:٢٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

سوسک سیاه... دوسال بعد

خیلی ییهویی و اتفاقی یاد وبلاگم افتادم و خیلی ییهویی تر خواستم که یوزر پس بزنم و ببینم این مشکلی که پرشین بلاگ داشت و با موبایل نمیشد اپ کرد ایا درست شده یا نه و وقتی که دیدم صفحه بالا امد و باکس مورد نظر لود شد اولش یکم وا رفتم.... یعنی بیشتر استرس گرفتم!!!! شاید دوباره دلم قلقلک امده برای نوشتن چند سطر و شاید دلم تنگ شده. اشکال ندارد مینویسیم سوسک سیاه... دوسال بعد!

   + سوسک سیاه ; ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

نامه هشتم

قاسم جان پسر قند عسلم سلام.

بعد از چند وقت که ادرست را توی اسباب کشی ی خانه ی جدید گم کرده بودیم پیدا کردم و دارم برایت نامه مینویسم و فقط خدا میداند چقدر دلم برای اینکه خبری از تو بگیرم تنگ شده است.

من و پدرت هم شکر خدا خوبیم و زندگیمان خوب میگذرد.ما تازگیها  فکر کرده ایم برای تو یک اپارتمان در بالای شهر انجایی که پسر خانم نخعی تازه مجتمع ساخته بخریم که با دختر خاله ات دست هم را بگیرید و بروید انجا زندگی کنید و ما شنیده ایم انجا جکوزی و شوتینگ زباله هم دارد.

قاسم جان چند روز پیش هم اینجا زلزله شد و موبایل و تلفن و هرچه داشتیم قطع شد و ما داشتیم یکجایی زبان خارجه میخواندیم و من فکر کردم لابد خبری نشده که کسی احوالی از من نپرسیده بعد که امدیم بیرون دیدم مامان بزرگت میگویند ننه ی قاسم یک چمدانی چیزی اماده کن بیاور اینجا لباس گرم هم بیاور بابای قاسم را هم بیاور و خلاصه هرچه داری بیاور پنج ریشتر زلزله شده یکوقت نصفه شب دور از جانت زیر اوار نمانی.البته قاسم جان تو که بابایت را میشناسی که چقدر خونسرد است و او هم ابرویی بالا انداخت و گفت "ولش کن خانم دعایت را بخوان به خدا توکل کن انشاالله که طوری نمیشود." من هم گفتم چشم

قاسم جان تو را جان مادرت مراقب این الودگی ی هوا باش من هرروز در تلویزیون میبینم که هوای الوده را نشان میدهند و میگویند ادم از این هوا همه جور مرضی میگیرد من یه بسته ماسک از داروخانه برایت گرفته ام و همراه بخور و چندجور دوای خانگی برایت میفرستم اینهارا مصرف کن که یکبار خدایی ناکرده مریض نشوی مادر.درس و مشق هایت را هم قشنگ بخوان و بنویس. حیف که راه دور است و من نمیتوانم برای جلسه ی اولیا مربیان بیایم ولی تو خودت حواست باشد توی دانشگاه پسر خوبی باشی و درست را بخوانی.قربان پسر چیز فهمم

                                                                       مادرت سوسک سیاه

   + سوسک سیاه ; ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

سوسک سیاه خانه دار میشود!

خجالتم میشود سلام کنم!!

بعدخیلی پررویی است که ادم بعد از اینهمه مدت توقع داشته باشد جواب سلامش را هم بدهند ولی خیالم جمع است که یک: نه من انقدر ادم معروف محبوب مشهوری هستم که بود و نبودم برای شما فرقی بکند و دو اینکه شما ادمهای خیلی خوبی هستید و اصلا قرار نیست با من قهر باشید که نبودم و نیامدم...به هر صورت لطفا عصبانی نباشید و .. سلام!

سه چهارماه است که من و اقای بابای قاسم زندگیمان را توی خانه ی قاسم و خوانواده اش شروع کرده ایم و من دیگر یکجور ادم درست و حسابی شده ام

و صبحها تا یازده و نیم توی تختم غلت نمیزنم

و متقاعد شده ام که تقریبا هرروز باید گردگیری کنم

و میتوانم دستم را تا ارنج توی سینک پر از چیزهای چندش اور فرو کنم

و به طور غیر ارادی فریاد بزنم "کفشهایت را در بیاور"

و غذاهایی درست کنم که هیچ جور اسمی نشود رویشان گذاشت

و باید یادبگیرم مدام عباراتی از قبیل "من پول ندارم" و "به من پول بده" را تکرار کنم حتی اگر یک دروغ محض باشد

و دیر به مهمانی بروم و زود برگردم

و خیلی کارها ی دیگر را یادگرفته ام و قرار است بازهم یادبگیرم ..

   + سوسک سیاه ; ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

من شیفته ی این جمله هستم

پرنس آلبرت خطاب به ملکه ویکتوریا: "You are my whole existence, and I will love you until my very last breath."

تو همه ی وجود من هستی و من تا اخرین نفسم عاشقت خواهم بود.. 

 

The young Victoria

 

 

 

 

 

 

 

 

   + سوسک سیاه ; ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

هی فکر میکنم!

نوشتنم نمی اید!نه فقط اینجا.دو سه شب پیش از زیر خروارها ات اشغال "دفتر پا تختی" ام را پیدا کردم.یک دفتر سیمی با جلد گلاسه و عکس دوتا گوسفند که دستهای همدیگر را گرفته اند و روی یک تپه ی سبز خیلی عشقولانه کنار هم ایستاده اند! این دفتری است که من ان را کنار تختم میگذارم و نصفه شبهایی که یکباره یک چیزی همینجوری به ذهنم خطور میکند فوری دفترم را برمیدارم و مینویسمش.اخر شب دفترم را باز کردم و هی زور زدم...و زور زدم...و انقدر زور زدم که پیش چشمهایم داشت سیاه میشد ولی هیچ....

برای مغز من هم دعا کنید! 

   + سوسک سیاه ; ۳:٥٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

سمفونی ی دماغهای فش فشنده!

بهار قشنگ است به شرط اینکه اب دماغ ادم یک بند اویزان نباشد و ته گلوی ادم مزه ی چاه  ندهد! 

پی نوشت: به افتخار این فصل تصمیم گرفته ام یک بار هم شده ژیگولی بازی در بیاورم و کد موسیقی توی وبلاگ همایونی بگذارم.به قطعه ی "بهار" ویوالدی گوش بدهید! 

   + سوسک سیاه ; ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

 

دستهایم میلرزند..ایه ها را ارام ارام میخوانم و دلم یک جوری میشود...یک نفر بالای سرم قند میسابد و ان یکی با سوزن نخ هفت رنگ میدوزد.....خدایا به امید تو...و اقای بابای قاسم...شما را دوست دارم.. 

   + سوسک سیاه ; ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()
← صفحه بعد